¤¤ترانه های من¤¤

از مسیر ترانه هام دور شدم انگار...
خیلی وقته نمینویسم...یا نصفه مینویسم...یا تکراری...
اونقدر تو زندگی و درگیری هام غرق شدم که ترانه یادم رفته
اما باید دوباره برگردم...
باید دوباره شروع کنم...
حتی اگه تکراری...
واژه به واژه ی رفتنت رو دوباره می سرایم...
ترانه برای من مقدسه...چه طوری میشه ساده ازش بگذرم...؟

من برمیگردم...خیلی زود!

+ تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم...نه ترانه ای ...نه شعر نویی...هیچی...حتی بهش سرهم نمیزدم...نمیدونم چرا...
شاید چون این روزا انقدر درگیر حسای قشنگم که دوست ندارم به گذشته ها سر بزنم...
اونقدر رو ابرام که حتی وقت نکردم ترانه های نصف نیمه مو کامل کنم تا دوباره اینجا رو به روز کنم
اما قول میدم خیلی زود براتون ترانه بذارم...
گرچه خیلی وقته که خوبم و به آرامش رسیدم...اما هنوزم تلخ مینویسم...تلخ نوشتنو دوست دارم...شاید چون توش مهارت دارم...نمیدونم...گیجم انگاری هنوز...
گیج این خوشبختی و آرامشی که یه دفعه مثل یه موج قوی پاشیده شد رو زندگیم و ساحل تنهاییمو واسه همیشه بهم ریخت...

خدایا من خوبم!خوبـــــــــــــــــــــــــــ
پر از عشق
پر از حسای عمیق و قشنگ :)
و اینو مدیون توام!
مرسی که بهم یه فرصت دوباره دادی تا از پیله م بیرون بیام...
مرسی که نذاشتی کنار خاطرات پوسیده م منم بپوسم...
مرسی....

خیلی زود اینجا رو به روز میکنم ...راستش دنبال سوژه های جدیدم واسه ترانه هام...نمیدونم...شایدم باز از قصه ی نلخ رفتن حکایت کردم...گرچه این روزا دیگه وصف حال من نیست

موفق باشید :)

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

یک سال دیگه بی حضور تو گذشت...یک ساله دیگه بزرگ شدم بی اونکه تو بفهمی...

امروز روز میلاد منه...لبخند میزنم و چشمامو میبندم...شاید اینجوری نشه جای خالی تورو دید...اما فایده ای نداره...

یک سال بزرگتر شدم...

خودم...

حرفام...

شعرام...

آرزوهام...

و رویاهام...

بی اونکه تو حتی بفهمی...

سکوت تلخیه...لحظه ی فوت کردن شمع ها...جای خالی تو....یادبود خنده هات و بغض من!

بگو...با همون لب ها بسته و چشم های مرموزت...دوباره مثل گذشته بخند و بگو:
تولدت مبارک!
اصلا هنوزم 22 مرداد رو به یاد داری؟
...

+ تاريخ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

                      از بعد رفتنت چیزی عوض نشد                        

جز اینکه بی کسی دست منو گرفت

        هستی من فقط لبخنده ی تو بود         

کی بود که نیستیو هست منو گرفت

 

         از بعد رفتنت چیزی عوض نشد         

تنهایی پر نزد دلتنگیام نمرد

گفتی که بعد تو تنها کَسَم خداست 

اما خدام منو دست غمام سپرد

 

       رفتم بدون تو تا مرز گم شدن        

این جاده هم مثه من بی نشونه بود

    قصه به سر رسید بی تو،بدون ما     

تقدیر و سرنوشت،تنها بهونه بود

 

          فردای بی چشات دیروز ماتمه         

 هرچند که بودنت آرامشم نبود

           گفتم بمونو باز زجرم بده،نرو!          

هر چند که گفتمو این خواهشم نبود

 

            با تو،بدون تو فرقی نمیکنه             

 وقتی که زندگیم هم معنیه غمه

       وقتی میون ما دریای حسرته       

وقتی برای من دنیا جهنمه

 

        چیزی عوض نشد جز من که رد شدم      

از خاطراتمون از اون شبای سرد

    باشی پر از غمم،نیستی یه بی نشون   

دنیامو رفتنت بازم عوض نکرد

 

 

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه...!

روزام میگذره...با تو...بدون تو!فرقی نمیکنه!فکر میکردم بعد تو همه چی اونقدر عوض میشه که میون روزای خوب بعد تو میتونم فراموشت کنم اما همه چی بدتر و بدتر شد...اونقدر که هر روز جای اینکه بیشتر فراموشت کنم برام پررنگ تر میشی...

با این همه هنوزم از عشق بیزارم...

از تموم این سالهایی که نبودی...اما به اندازه ی بودن هایت عذاب کشیدم!

تو بگو...تقدیر من بی رحم بود یا تو؟

 

نقد و نظراتتونو بهم بگید...بی تعارف!ممنونم از همه تون که همیشه به یادم هستید!

موفق و سربلند باشید

+ تاريخ جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

میخواستم بت بگم فکر کسی نباش

میخواستم بت بگم اما دلم نذاش

من عاشقت شدم ما میرسیم بهم

کاش مونده بودیو میشد بهت بگم!

                                                  حسین غیاثی

ترانه ی مسافر از آلبوم خاطرات گمشده را که گوش میکنم پرت میشوم...به عقب...انگار به صد سال پیش اما شاید زودتر بود...به اینکه چرا نگفتم...به تموم خاطرات گمشده ام...من عاشقت شدم...بی آن که بخواهم یا بفهمم... بی آن که حتی بدانم چرا...اما برای دوست داشتن تو انقدر فرصت کم بود که تا خواستم چیزی بگویم تو رفتی...تو فکر رفتن بودی شاید...

و چه خوش خیال بودم من که فکر میکردم "ما میرسیم بهم"...!

خاطرات گمشده ام را هرگز دوست نداشتم پیدا کنم اما باز پیدا کردم و پا به پای هر خاطره باید درد بکشم...

ایکاش تو دنیای ما آدم ها چیزی به اسم خاطره وجود نداشت...چون بعد رفتن کسی که دوستش داری حتی قشنگ ترین خاطره ها هم برایت زجر آور میشوند!

من عاشقت شدم...

چه اعتراف تلخی بود برای من ِ مغرور...

و چه دیر گفتم...

من عاشقت شدم!من...

+ تاريخ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

کنار روزای گذشته نشین

هنوزم واسه هردومون راهی هست

هنوزم میون تب _ قصه ها

واسه قصه هامون یه دنیایی هست

 

کنار روزای گذشته نشین

تو که از گذشته سخت دلخوری

تو که با غم روزای گمشده

داری از هوام ساده دل می بُری

 

من امروز همین جا کنار توام

نذار بودن تو ازم کم بشه

نذار قصه ی خوب عاشق شدن

جدا از تو هم معنیه غم بشه

 

من امروز همین جا کنار توام

که دنیاتو با من پیدا کنی

تو دنیام فردارو باور کنی

که با درد دیروز مدارا کنی

 

به من حسی همرنگ رویا بده

نذار رنگ حسرت بگیره چشات

نذار سایه ی سرد تنها شدن

تمام جهانو بیاد پا به ِپات

 

نمیخوام دیگه جز به دستای تو

نوازش کنارم تجسم بشه

به باور برس تا جهانم‌،ببین

جهان با تو معنای آرامشه

 

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

                            روزبه بمانی

ترانه ی بالارو خودمم نفهمیدم رو چه حسی نوشتم...فضاش از خودمو زندگیم دوره اما گفتم شاید بد نباشه گاهی تنوعی داد به فضای واژه های خاکستری...همیشه تو زندگیم از تکرار ترسیدم...از ناهمواری های وزنیش هم خوب آگاهم...اما به نظرم گاهی احساس مهمتر از قواعدو دستوره...

دوباره تابستون شروع شد...همون فصلی که فکر میکردم ازش متنفرم...اما حالا که به پشت سر نگاه میکنم تازه میفهمم از چه لحظه های قشنگی بیهوده گذشتم...فقط به امید رسیدن به لحظه های قشنگی که تکرار نشدنی بودن و من اینو نمیدونستم...

گرچه هنوزم میشه منتظر بود...منتظر یه لبخند...یه نگاه...یه حادثه...و زیبایی حقیقی شدن یه آرزو...

شاید حق با تو بود...ساده از خاطره هام میگذرم...اما بعدها سخت حسرت گذشته رو میخورم...

شاید...

مثل همیشه نظراتتونو برام بنویسید...

موفق باشید :)

 

+ تاريخ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

برای نوشتنم دنبال بهانه میگردم...احساسم را گم کردم...جایی همین نزدیکی ها...ترانه هایم از من فاصله گرفتند...واژه ها را نمیفهمم...کسی دور از من آهسته میخندد و میپرسد:هنوزم هم دوستش داری؟

هنوزم هم دوستت دارم؟

مرد ترانه های من...هنوز هم دوستت دارم؟

نمیدانم...

احساسم را گم کردم...جایی همین نزدیکی ها...

شاید برای همین است که کاغذ سفید به من پوزخند میزند...

شاید برای همین است که نمیدانم از چه چیز باید گفت...

چه حسی را باید سرود...

و همچنان به این فکر میکنم که

هنوز هم دوستش دارم؟

...

+ تاريخ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

 برایت آرزو نمیکنم عاشق شوی

 برای فهمیدن من دیر است

 اما برای درد کشیدن تو...

 زود است...خیلی زود...

 

پ.ن:کم کاری منو بابت ایام امتحانات ببخشید.به زودی جبران میکنم!

+ تاريخ دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

او هم روزی مثل ما بود...مثل من،مثل تو...مثل تمام دخترانی که در گوشه گوشه ی دنیا جای دارند.فارق از هیچ درد و غصه ای...دلبستگی هایش مثل تمام دلبستگی های دوران خودش بود...ساده...پر خاطره...او هم روزی پر بود از شادی ها کودکانه و رویاهایی که در سر داشت...

گذشت...روزبه روز روح و جسمش بزرگتر شد دست سرنوشت دستان اورا هم بی نصیب نگذاشت...

روزها پی در پی از او گذشت...

تا تو را به دنیا آورد...

کنار تو تمام آرزوهایش را فراموش کرد و آرزهای تو شد آرزوهای او...

کنار تو تمام رویاهاش را به دست باد سپرد تا جایی برای رویاهای تو بماند...

شادیش را با تو تقسیم کرد...

غم هایت را ازت گرفت...

او کسی بود که تورا پروراند...به تو شوق زندگی بخشید...برای اثبات وجودت کم کم خودش را از یاد برد...

مادر...

واژه ی مقدس ساده ای که پر است از آرامش و تعالی...او میداند تمام آنچه را که تو نمیدانی و میکوشد تا تورا از سختی ها در امان نگه دارد...

با این حال گاهی بیهوده میکوشی با او مبارزه کنی و اورا میرنجانی...غافل از اینکه او از تو نمیرنجد...قلبی که در سینه ی یک مادر میتپید بزرگتر از آن است که از تو دلگیر شود...

مادر...چه واژه ی ساده ای...

چه زیبا و چه بزرگ...

کسی که روحش به لطافت آبی همان آسمانیست که هر روز پنهان از تو برایت رو به سویش دست به دعا میشود...

کسی که بی آنکه بشنوی اسمت را چون ذکری زیر لب تکرار میکند و تمام جهانش را در تو خلاصه میکند...

شاید فکر کنی او فقط یک مادر است،همین!

اما مادر یعنی همه چیز!

 

تقدیم به همه ی مادرای عزیز...

روزتون مبارک!

 

   

+ تاريخ سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

تموم زندگیم از دست رفته

از اون روز که تورو از دست دادم

برای داشتنت حتی یه لحظه

تموم اونچه نیستو هست دادم

 

تو رفتیو نفهمیدی چه آسون

کنار رفتنت از نو شکستم

وداع تو وداع ِ زندگیم بود

من از درد نبود تو شکستم

 

تو از من رد شدی تا اوج رفتن

به پرواز تن فردا رسیدی

من اینجا دور از اون چشمای مغرور

به اوج غصه می رفتم...ندیدی

 

ندیدی بی کسی دور از نگاهت

تو هر لحظه بهم نزدیک میشد

بدون تو که ماه من بودی

تموم زندگیم تاریک میشد

 

تموم عشق با تو همسفر شد

کنارم هچیکسی جز خاطرت نیست

تو گفتی تا ابد مال تو هستم

تو گفتی اینو اما...خاطرت نیست

 

همین جا آخر تنهاییامه

چه تلخ طعم حضورت رو چشیدم

سقوط کردم کنار اون خیالی

که فکر میکرد به مرز تو رسیدم

 

 

 

احساس غربت میکنم بی تو

میون این مردم به این زودی

حرفامو تنها به تو میگفتم

چون تو شنیدنو بلد بودی

                          مونا بروزیی

 

ایکاش کنارم بودی تا قشنگ ترین لحظه ها رو بهت هدیه کنم اما...

هیچ حرفی ندارم...تازه میفهمم وقتی کسی از خودش تهی میشه یعنی چی...یعنی حال الان من...سردرگمی مفرط...وابستگی به تنهایی...از بعد رفتن تو تموم زندگیم از دست رفت...به همین سادگی...چیزی ندارم واسه نوشتن...حسی نیست...نه شادم و نه غمگین...نه خوبم و نه بد...دلم میخواد از این حس بی حسی رها شم اما به هر راهی که میرم باز بر میگردم...حتی راه رسیدن به تو...فقط ایکاش صدای من به تو میرسید تا بهت بگم...

تولدت مبارک!

همین!

 

سخت ترین کاری که این روزا کردم نوشتن کاری با موج مثبت بود که ازم خواسته بودن و آخرشم اون چیزی نشد که خودم میخواستم و به سختی میشد اسمشو گذاشت ترانه ی شاد...!

و اما قشنگ ترین حسی که این روزا گرفتم از شنیدن کار روزهای بی تکرار بود که لینک دانلودشو براتون میذارم...هر نقد و نظری در مورد ترانه ی سقوط و کار روزهای بی تکرار داشتین مثل همیشه برام بنویسین...

 

آهنگ روزهای بی تکرار

خواننده:حامد معصومی

تنظیم و آهنگسازی:سعید متقی

ترانه سرا:ستایش الماسی

دانلود آهنگ

 

بابت این حال خاکستری همیشگی معذرت میخوام اما انگار جدا شدن از این حالم دیگه بی فایده س...اینم بخشی از خود منه!

موفق و سربلند باشید :)

+ تاريخ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

کنارم بشین و عذابم بده

همین بودن تو نیاز منه

دارم روز و شب زمزمت میکنم

صدا کردن تو آواز منه!


روزبه بمانی

+ تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()

او سردو بی رویا میرفت

و نمیدانست

صدایی که میشنود

صدای شکستن قاب شیشه ایه عکس بی روح و تارمان نبود...

صدای شکستن دلم بود...

صدای شکستن غرورم...

و صدای شکستن هر آن چه که نثارش کرده بودم

و او بی خبر گذشت...!


اینجا زیادی داشت کسل کننده میشد...فقط ترانه و غرغر...گفتم شاید بعضی وقتا بد نباشه تراوشات ذهنمم بهش اضافه کنم...چیزایی که ناخودآگاه میاد تو ذهنم و بعد هم جاری میشه رو کاغذ...به هر حال...اینم تنوعی بود...و از این پس هم خواهد بود...

به زودی منتظر یک سورپرایز باشید...

روزای خوشی داشته باشید...!

+ تاريخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ستایش نظرات ()